حکایت خاتمی که خیلی ها دوسش دارن و خیلی ها هم ندارند

«سید» شاکی شد و وسط راهروی سالن رأی گیری، به «کارگردان» گفت که این قسمت از سناریو را قبول ندارد. هر چی منشی صحنه التماس کرد، فایدهای نداشت. چون اصولن «سید» اهل خشونت نبود.

وقتی به سالن رأی گیری رسیدند، آن کسی که «مهمتر از همه» بود، پیام ِآن کسی که «از همه مهمتر» بود را به «سید» رساند و گفت :«ما تصمیم گرفتیم که تو رییس جمهور باشی. تو را به خدا کاری نکن که مملکت از دست در برود و کار به جاهای باریک بکشد. تو فقط بگو مخالفان ما چه کسانی هستند؟ بقیهاش با خودمان

«سید» گفت: «ای خدا مرگم بده!… مخالف؟… مگر جمهوری ما، مخالفی هم دارد؟… نعوذبالله»

هم این طایفه؛

هم این طایفه؛

اما این طایفه کمی دربارهاش شک داشتند. به خاطر همین، زمزمههایی میان خودشان میکردند که این «سید» را چه طور باید به راه راست هدایت کنند؟

پس از آن طرف، برادران و خواهران دینی، دست به دست هم [البته بهتر است بگویام؛ چفیه به چفیه هم] دادند، تا اسلام و مسلمین در خطر قرار نگیرند!

خلاصه «سید» رییس جمهور شد! و به سمتِ هدف، نشانه رفت.

دعاهای مادرش؛

و تشویقهای یارانش؛

و پشتیبانی بینالمللی؛

به همراه یاری جوانان ِگل ِایرانی؛

البته چاپلوسی عدهای بادمجان دور قاب چین،

اولین مزهی شیرین اصلاحات را به مذاق ِ«سید» چشاند.

آن اوایل «سید» و دور و بریهایاش خیلی شنگول بودند.

و سعی میکردند به همه جا سر بزنند!

به عروسی؛

به نامزدی؛

حتا گاهی به دوست دختر و دوست پسرها کمک می کرد که مشکلاتِ خصوصی خودشان را به خوبی و خوشی، حل و فصل کنند!

فرقی هم نداشت. چه سیاه؛ چه سفید؛ «سید» محجوب، کلن از طایفهی زنها خوشش میآمد،

و البته کمی هم خجالت میکشید!

کمکم «سید» و دور و بریهایاش، ترمزشان برید و آنهایی که پشت پرده بودند، فهمیدند که خیلی افتضاح شده!

چند باری هم تذکر جدی دادند؛

و هر چه «سید» میگفت: «من حتا این قدر هم از مواضعام کوتاه نمیآیام»…

و هر چه «سید» جدیتر شد،

و هر چه گفت: «بابا! مسیر درست از آن طرف است!» … اما آنها دستش را گرفتند و به سمتی که دوست داشتند، کشیدند.

«سید» مظلوم هم قبول کرد.

اتفاقات طوری پیش میرفت که دیگر گندش درآمد. تا جایی که خودش هم فهمید چه کار کرده

پس سریعن به اولین محل تخلیهی عمومی رفت و بار ِاصلاحات را خالی کرد، و کمی سبُک شد

وقتی نوبتش به پایان رسید، کسی که «از همه مهمتر» بود، از آن کسی که «مهمتر از همه» بود، پرسید: «فکر میکنی نفر بعدی، کاری از دستش بر بیایاد؟»…

کسی که «مهمتر از همه» بود، باز هم به دوربین ن
گاه کرد و لبخند ملیحی زد.

وقتی «سید» داشت خداحافظی میکرد و میرفت، آن کسی که دفعهی پیش ناشناخته بود، از پشتِ پردهی ابهام بیرون آمد؛

حالا مسیر اصلاحات را بستهاند تا نفر بعدی، عبادتش! تمام شود.

.

این هم یک عکس، در جواب آنهایی که میگویاند «سید» ظرفیت شوخی ندارد و نباید کاریکاتور بالا را میگذاشتم!

Published in: on December 17, 2008 at 3:11 am  Comments (1)  

The URI to TrackBack this entry is: https://mrandishmand.wordpress.com/2008/12/17/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%87%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%86-%d9%88-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c/trackback/

RSS feed for comments on this post.

One CommentLeave a comment

  1. safheye akhar e shenasnameye man sefid o paaake,,,,in eftekhaare Melli e mane🙂


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: