حکایت خاتمی مردم دوست

جاودانگی خاتمی

شامگاه 26 اسفند بیانیه ی انصراف سید محمد خاتمی را خواندم . بغضی سنگین در جانم نشست و در کمند موقعیتی پارادوکسیکال و احساسی تراژدیک اسیر مانده بودم و حیران در درستی ماندن و رفتن!

تصمیم خاتمی را چون سرنوشت تاریخی ملت ایران پنداشتم که ققنوس وار می باشد. پرنده ای افسانه‌ای که هزار سال عمر می‌کند. هیزم و آتش آن را تدارک می‌بیند و خود را در آن می اندازد و بال زنان می سوزد و از خاکستر وی ققنوس دیگری متولد می شود! وقتی رخدادها در سینه تاریخ گره خلق نمی‌گشایند، اسطوره ها شوری می‌دمند و این گونه است که اسطوره‌های سیاوش و آرش کمانگیر در حیات تاریخی یک ملت به آستانه جاودانگی می‌رسند و خاتمی اسطوره می شود.

خاتمی عزیز ! در هنگامه ای عظیم که به هر سوی نگاه می کردی چشمانی منتظر ، تو را به ماندن فرا می‌خواند و میلیون‌ها دختر و پسر جوان که همه آرزوهای نیافته را در سیمای مهربان تو یافته بودند و به هر دیاری گام می نهادی محشری برپا می شد ، چقدر ” رفتن ” تصمیم دشواری بود ! تو سنگینی دست تاریخ را بر شانه های خود حس کردی . پاسخی بهنگام به روح زمانه دادی و جامعه را از پریشانی و دلهره در آوردی و صد البته در فردای 22 خرداد که میرحسین عزیز در بلندای پیروزی خواهد ایستاد ، همه خواهند دید که بر شانه خاتمی ایستاده است .

در زمانه‌ای که شارلاتانیسم و بد اخلاقی در مناسبات سیاسی حکمفرما گردیده ، خاتمی، قهرمان اخلاق و صداقت در عرصه سیاست‌ورزی شد . او همچنان که بود ، عمل کرد و البته سه ماه زودتر پیروز بزرگ انتخابات گشت.

در سال 1967 جنگ سوم اعراب و اسرائیل اتفاق افتاد. صبحگاه یک روز در ماه ژوئن هواپیماهای اسرائیلی فرودگاه قاهره و دمشق را چنان درهم کوبیدند که حتی امکان پرواز یک هواپیما نبود . این، نامربوط به برخی اشتباه در دیپلماسی ناصر نبود. شب آن روز جلوی دوربین تلویزیون، ناصر از ملت مصر عذرخواهی نمود و متن استعفایش را خواند. فردا خیابان‌های قاهره مملو از مردمی شد که نا صر را با همان اشتباهش می‌خواستند و دوست می‌داشتند . ناصر مزد صداقت خویش را گرفت و در روح تاریخی ملت مصر جاودانه ماند. خاتمی در روح تاریخی ملت ایران جاودانه خواهد ماند.

ما که طمع تماشای ماهی قرمز داشتیم و چقدردلمان می‌خواست او را در تنگ بلورین اسیر کنیم و به اندازه یک رؤیا هم موفق شدیم، بی آنکه بدانیم جان او را خسته می‌کنیم و این ماهی قرمز قبل از آغاز بهار از تنگ بلورین خانه ما رفت و به دریا پیوست!

خاتمی عزیز ! چه به وقت و بی تأخیر دانستی که اکنون ، هنگام به گونه‌ای دیگر در صحنه ماندن است.

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند یه یاد

و تو نگذاشتی که ما مثل همیشه به گفته ی قیصر بزرگ در نوستالژی این دریغ بمانیم ، که ؛

” حرف های ما هنوز ناتمام…
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه باخبرشوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی…
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود ! “

Published in: on March 17, 2009 at 3:46 pm  Leave a Comment  

The URI to TrackBack this entry is: https://mrandishmand.wordpress.com/2009/03/17/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/trackback/

RSS feed for comments on this post.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: